ثمره عشق *من و همسر **ابولفضل کوچولو **ثمره عشق *من و همسر **ابولفضل کوچولو **، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

** کودک من **

خبر خبررررررررر ......

  سلام باز به نی نی خوشگلمممممم     گل عسلم خوشگلم جیگرم زندگیم قسقلی ....اصلا همه چی من ......باز من اومدم .....هوووووراااااااامیدونی الان ساعت ٢ شبه دارم برات مینویسم ....یهو دلم خواست حرف بزنم ...گفتم بیام پیشت ....خب از کجا شروع کنــــــــــــم .....       آها خب از اینجا میگممم .... نی نی من ما داریم فردا یعنی امروز هههههه غروب میخواایییم بریم خونه مامان جون ایناااا ...(مامان مامان) انشاا.. به امید خدا ..ساعت ٦ غروب حرکت میکنم ....اون یکی مامان جون هم قراره بیاد ببریم خونه عمه ...بعدش قراره تااااااا دوشنبه اونجا باشیم جیگر مامان ....واااای دلم برات تنگ می...
11 خرداد 1391

ســـــــــــــــلاااااااااااااااااااااااااام.........

سلام عزیز دل مامانی وبابایی ........... سلام کوچولوی قشنگم ببخشید  دیر شد آخه میدونی ....هم حس نوشتن رو نداشتم یعنی نمیدونستم چی بنویسم ...هم.تو این مدت که نبودم یه کم کار داشتم آخه میدونی هفته پیش مامان جون اینا (مامان مامان) اومده بودن و یه ٣ روز بودن و رفتن ...بعدش هم که ما لاس داشتیم چند روز وباز  نشد بیام ....عزیزم..یعنی میومدم وقت آپ نداشتم ..شرمنده گلم ....امتحانم داشتیم البته استاد گفته بود دارید ما هم رفتیم دیدیم نـــــه .....دانگاه تاریخ امتحان رو اشتباه زده بود ....هههههههه .....ما هم که از خدا خواسته بودیم زود اومدیم خونه ههه ...بعد استاد یه کتاب گفته بود بگیرید ...منو بابایی هم به بهانه کتاب گرفتن کلی دور زدیم ع...
9 خرداد 1391

تبریک روز مادر و روز زن ....

  دوستای گلم روز مادر و روز زن بر همه ی شما مبارک امیدوارم همه ی ما که نی نی میخوام ...طعم مادر بودن رو بچشیم     مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین کار دنیا است که تا آخر عمر هم بازنشستگی ندارد و تنها حقوقی که بابت آن طلب میکند اندکی عشق است، مادرم تو را عاشقانه دوست دارم و با تمام وجودم به تو عشق می ورزم   وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرام...
23 ارديبهشت 1391

تصمیم..

سلام    بازم اومدم عزیزم ....خوبی ؟ ...اومدم بهت بگم که امروز نشسته بودم با خودم فکر کردم که دیگه قالب وبلاگت تکراری شده تصمیم گرفتم  عوضش کنم ...این شد که اومدم و قالب وبلاگت رو عوض کردم البته چند تا از دوستای نی نی وبلاگی گفته بودن ولی تا الان نشده بود ...عزیزم ...خوشت میاد از قالب وبلاگت جیگرم ..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر خوشت نیومده بگو برات عوضش کنمااااااا....... در هر صورت فسقلی من / امیدوارم که خوشت اومده باشه ...نی نی من توی روز .انقدر بهت فکر میکنم که نگوووو  یه امروز ظهر نت مامانی قطع شده بود انگار ارتباطم باهات قطع شده بود بدجور دلتنگ تو و نی نی وبلاگ شدم به بابایی گفتم او...
13 ارديبهشت 1391

عزیزم اومدم البته بعد از چند روز تاخیر.....

سلام دلبندم           نی نی نیومده ی مـــــــن بالاخره اومدم اونم  بعد از چند روز تاخیر ...آخه گفته بودم که هم مامان جون ...(مامان بابا ) روضه داشت هم از ٤ شنبه مامان جون اینا (مامان مامان ) اومدن بابایی هم روز قبل رفته بود خرید   البته مامان جون اینا با دایی و خاله اومدن  ....جات خیلی خیلی خالی بود اگر بدونی چقدر خوش گذشت ....ساعت ١١ صبح روز  ٤ شنبه  رسیدن از صبح توی آشپزخونه بودم   و  ناهار مرغ پر درست کردم و سوپ و سالادو  و ژله و خلاصه بعد از ناهار هم  چون خسته بودن خوابیدن ...ولی دوتا فسقلی ها نخوابیدن که.... فقط...
11 ارديبهشت 1391

اطلاعیه ...

سلام کوچولوی من عزیزم بازم کم تونستم بیام پیشت عزیزم ... منو ببخش آخه یهو کار مار پیش میاد واسه همین کم  تونستم ..آخه مامانی (مامان بابا ) گفتم که روضه داره ٥ روز  و من ظهر ها میرم اونجا تا شبم  هستم واسه این وقت نمیکنم بیام پیشت آخر این هفته هم که مامان جون (مامان مامان ) اینا  دارن میان و بازم کمتر میتونم بیام آخه خیلی کار دارم قول میدم کارام تموم شد و بیام پیشت و برات  بنویسم  که چی کارا کردم ..اومدم بهت بگم که من تا شنبه نمیتونم بیام برات چیزی بنویسم و منو  ببخش که کمتر میام  ولی میام بهت سر میزنم عزیزم حتما حتما هر روز میام بهت سر میزنم ...    &nb...
4 ارديبهشت 1391

امروز 31 فروردین ...

سلام عزیزم   امروز اومدم برات تعریف کنم ... امروز صبح زود وقتی بابایی خواست بره سر کار بهش گفتم منو ببر خونه مامان (مامان بابا ) آخه مامان بزرگت از شنبه روضه داره به خاطر ایام فاطمیه و میخواست کیک درست              کنه دست تنها بود واسه همین من رفتم کمکش جات خالی عزیزم ..خیلی باحال بود باهم کیک درست کردیم حسابی .... خوش گذشت دم ظهر دیگه اومدم خونه عزیزم  یه کم به کارام برسم  وجارو کنم و ..راستی گلکم این هفته که گفته بودم قرار مامان بزرگ اینا (مامان مامان ) بیان ...نشد و هفته دیگه مبان انشاا... که دایی هم باهاشون بیاد کاش تو هم بودی با دختر دایی بازی می...
31 فروردين 1391