X
تاريخ : 13 / 10 / 1391 | 15:15 | نویسنده : مامانی *نی نی *




پسر خوشگلم سلام 

واقعا نمیشه  و نمیتونم اتفاقات یک سال و نیم و برات بنویسم ولی سعی میکنم که مختصری برات بگم الانم دارم با گوشی برات مینویسم پست قبل و امتحان کردم دیدم میشه با گوشی هم پست گذاشت برای همین خیلی خـــــــــــیـــــــلی خوشحال شدم چون مینونم زود به زود برات بنویسم 

 

تو الان نزدیک دو سالته یعنی حدودا یک ماه دیگه دوسالت تموم میشه ؤ ما خونمون وعوض کردیم اخه قراره اون خونه قبلی رو بکوبن الان نزدیک یک ساله که اومدیم اینجا تو این خونه بعد 

وقتی اومدیم اینجا تو جیگر من هنوز راه نمیرفتی و ۴ دست و پا راه میرفتی یادمه ۱۰ مهر بود که رفته بودیم قم خونه مامان جون اینا چند روزی مونده بودیم که تووووو عشـــــــــــق من اونجا راه افتادی یعنی انقد باهات اونجا تمرین کردیممم که راه افتادی و منم بی نهایت ذووووق زده شده بودم هی زمین میخوردی و بلند میشدی و خودتم خیلی خوشحال بودی و هی دلت میخواست راه بری و از اونجا به بعد هر روز بهتر از دیروز راه میرفتی.  دندونات هم که یکی پس از دیگری در میومدن و خداروشکر داسه دندونات خیلی اذیت نکردی و خیلی اقا بودی توی این چند ماه و یک سال اتفاقات خوب زیاد بؤد 

مثلا اینکه زن عمو جون باردار شد و یه همبازی قرار شد برات بیاره و اؤنم یه گل پسرررر 

و اینکه خاله جون هم باردار شد اونم یه دخمل ناز به دنیا اورده که الان  ۶ ماهشه به اسم زینب خانم گل

خبر دیگه اینکه بابا هم تو سال ۹۳ شروع کرد و درسش و ادامه داد و هنوز داره میخونه  ولی من نتونستم ادامه بدم به خاطر داشتن فرشته ایی چون شماااا و ترجیح دادم ادامه ندم 

خبر خوب دیگه اینکه من تو سال ۹۳ گواهینامه ام رو گرفتم سخت بود چون مجبور شدم برم قم و یه ۱۷ روزی  بمونم و از خونه و بابا دور باشیم  ولی خب خداروشکر گذشت  

و خبر بعدی اینکه تولد یک سالگیت و با تم کفشدوزک برات گژفتم و تمان کفشدوزکها ژو دستی خودم درست کردممم اونم با چه عشقی خیلی لذت داشت جا دستمال و لیبل نوشابه و همه چیش و.درست کردم

واکسن ۱۸ ماهگی رو که زدی خیلی اذیت شدی یه روز کامل راه نرفتی و درد داشتی چون به هر دو پات زده بودن 

 

عید سال ۹۴ هم از شیر گرفتمت وقتی مامان جون اینا اومدن اینجا فرصت و مناسب دیدم و  شروع کردم و خدا رو شکر اذیت نشدی فقط شب اول یه کم تو خواب گریه کردی

 

تولد دو سالگیت هم یک ماه زودتر گرفتم چون تولد خودتمیافتاد توی ماه رمضون و.نمیشد تولد گرفت سخت بود تم تولد.دوسالگیت باب اسفنجی بود همه چیش کلاه و ریسه و جاؤدستمال و لباست و کاغذ کادو ها و نی و لیبل د همه و همه 

خبر بد هم خدارو بینهایت شکر زیاد نداشتیم  فقط اینکه نی نی زن عمو یک ماه زود به دنیا اومد و الان یک هفته ایی هست بیمارستان بستریه اول اصلا حالش خوب نبود ولی خدارو شکر روز به روز رو به بهبوده 

 

فلا برای امشب کافیه تا بعد بووووووس برای بهترین پسر دنیا 

 

 



سلاممممم ما اومدیممممم البته بعد از حدودا یک سال و نیم وایییییی چقد.دلم تنگ شده بود واسه اینجا دوستای گلم.دلم برای تک تکتون تنگ شده بود  فک نکنم حالا حالا ها بتونم تلافی یک سال و نیم و دربیارم فکوکنم بخوام بنویسم دو سه تا دفتری میشه ههههههه پس فعلا این پست و داشته باشین تا اگر انشاالله فرصت شد بیام الان با گوشی هستم و این پست رو گذاشتم بوووووووس به همه نی نی وبلاگی ها دوستای گلممم



تاريخ : 28 / 10 / 1392 | 11:48 | نویسنده : مامانی *نی نی *

سلام ابوالفضل عشق مامان

خوبی کوچولوی من ....

تو این چند وقته ننوشتم شاهد تغییراتی از تو عزیز دلمون بودم

یکی اینکه توی ٢٧ آذر ماه فهمیدیم پسر کوچولومون بدون کمک یه کم میشینه ولی اگه حواسش باشه ولش کردیم یهو کج میشه قربونت برم ....

بعدش اینکه پسر خوشگلم که شما باشی دیگه کاملا با روروک راه میری و همه جا میری ...

همه چی رو دستت میگیری و باهاشون بازی میکنی و هی تکونشون میدی ....

٥ دی ماه بود که فهمیدم جیگرم بلده سر سرسری کنه واااااااااااااااای اگه بدونی چه حالی داشتم پسرم وقتی سرمو تکون دادم و گفتم سر سری تو هم سرت رو مث من تکون دادی و سر سری کردی از خوشحالی سریع به بابیی گفتم کلی ذوق کردم و قربون صدقه ات رفتم عزیز دلم

١١ دی ماه هم واکسن ٦ ماهگیت رو زدیم و خدارو شکر نه تب کردی و نه درد داشتی ...وزن ٦ ماهگیت هم ٩ کیلو بود عزیز دلم

 

بازی مورد علاقه ات اینکه که وقتیمن چهار زانو نشستم میزارمت رو پاهام خودت پاتو میزنی زمین و خودتو جلو عقب مینی اونم با چه سرعتی فدات بشم من  عاشق این بازی هستی و کلی مخندیو با صدا ذوق میکنی

کارای دیگه ایی که انجام میدی وقتی میزارمت رو بالش تا نصفه بلند میشی میشینی و نمیخوای بخوابی آرنجات رو میزاری رو بالش و نصفه بلند میشی و زور میزنی ...وااای که چقدر عشق میکنم کار جدید ازت میبینم ...

 

بقیه توی ادامه مطلبه فراموش نشه

 



ادامه مطلب
تاريخ : 8 / 10 / 1392 | 14:50 | نویسنده : مامانی *نی نی *

سلام ابوالفضل نازنینم ...بازم اومدم

میخوام بدون مقدمه برم اصل اصل مطلب چون زیاد وقت مقدمه و اینا ندارم ....

اول از اینکه تو جیگر من فردا 6 ماهت تموم میشه و وارد ماه هفتم میشه عزیزمممممممم ورودت رو به 7 مباررررررررررررررررررک باشه ...

 

بقیه تو ادامه مطلبه هـــــــــــا



ادامه مطلب
تاريخ : 25 / 9 / 1392 | 11:36 | نویسنده : مامانی *نی نی *

سلام عزیز مامان قربونت برم

امروز ٢٥ آذر ماه ٩٢ ...الان خوابی ...فرصت رو مناسب دیدم که بیام پست بزارم ...

میخوام از شیرین کاریات و کار هات بگم برات ..دفعه قبل فرصت نبود تا بنویسم ...

ابوالفضل نازم از وقتی که یاد گرفتی غلت بزنی شبا تو خواب هم گاهی برمیگردی و رو شکم میشی دست زیر بدنت گیر میکنه و تو عشق مامان هم تو اوج خواب میزنی زیر گریه منم بیدار میشم و درست میکنم و دوباره میخوابونمت عزیزم آخه مگه مجبوری گلم صحنه خیلی جالبیه هههههه.....

هر چی میبینی و میدیم دستت سریع میکنی تو دهنت دست عروسکت رو میکنی تو دهنت و میخوریش ...و کلی هم کیف میکنی منم چون میدونم هر چی از دهنت دربیارم فایده نداره برای همین میزارم به کارت ادامه بدی تا خودت ولش کنی عزیزم ...

دیگه اینکه وقتی پستونکت از دهنت میافته زمین غلت میزنی و میخوای همونطور که رو زمینه بکنیش تو دهنت و از دور دهنت رو باز میکنی ...

وقتی بیرون میریم با اینکه گاهی گیج خوابی و دور چشمت از خواب زیاد صورتی شده ولی شما با تعجب فراوان به مغازه ها و ویترین ها نگاه میکنی و کیف میکنی و سرت رو هی اینور و اونور میبری ...

 

(( ادامه مطلب یادتون نره ))

 



ادامه مطلب
تاريخ : 22 / 9 / 1392 | 13:01 | نویسنده : مامانی *نی نی *

سلام فنقول بادمم

الان دارم با گوشی پست میزارم از خوشحالی آخه امروز صبح من و بابایی داشتیم صبحانه می‌خوردیم تو رو گذاشتیم تو روروک کنار من بودی و وقتی برگشتم دیدم یکی دو قدم برداشتی و خودت و هل دادی جلویی رفتی اونور آخخخخخ که اگه بدونی من و بابا چه ذوقی کردیم خیلی خوشحال شدمممم و خدارو شکر کردم خدایااااا ازت ممنونم که شاهد این لحظات شیرین و به یاد ماندنی فرزندم هستم

 

پس اولین قدم برداشتنت با روروک در روز بیست و دوم آذر ماه سال نود و دو در پنج  ماه و سیزده روزگی

 

خیلی دوست داریم عشق مامان و بابایی پسر نازم

 

 بوووووس برای ابوالفضل نازنینم

 

 

 

 



تاريخ : 21 / 9 / 1392 | 11:49 | نویسنده : مامانی *نی نی *


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

سلام ســــلام بازم مث همیشه رمز همونه




تاريخ : 1 / 9 / 1392 | 18:13 | نویسنده : مامانی *نی نی *

سلام جیگر مامان    ابوالفضل ناز مامان

یکی دو روز پیش از تو یه وبلاگی متنی خوندم که خودش هم این مطلبرو از سایت مادر بانو برداشته وقتی خوندم جالب بود و دوست داشتم بزارم تو وبلاگت چون خیلی زیباس ....

وقتی “مادر” هستی؛ دیگر همه چیزت با بقیه ی خانم های همسن و سال دور و برت که بچه ندارند فرق می کند، از تناسب اندام که کم ارزش ترین چیز می تواند باشد بگیر تااااا طرز فکر و نوع نگاهت به زندگی و عقایدت!
وقتی “مادر” هستی؛ دیگر خیلی از رفتارها را نباید انجام دهی، چون بچه ات یاد می گیرد. خیلی حرف ها را نباید بزنی چون بچه ات می شنود. خیلی اعمال را باید مراقبت کنی و مداومت، چون بچه خردسالت مثل یک دوربین فیلمبرداری نشسته است تا بگویی و انجام دهی و او تقلید کند همانچه تو گفته ای و کرده ای!
وقتی “مادر” هستی؛ دیگر نمی توانی خیلی آزادانه حرف بزنی و رفتار کنی، دیگر خیلی محدودتر می شوی. و همین محدودیت ممکن است به غربت ات بیفزاید
 
 
(( ادامه مطلب هم هست تا آخرش بخونید ))
 


ادامه مطلب
تاريخ : 26 / 8 / 1392 | 11:40 | نویسنده : مامانی *نی نی *


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمــــــز بـــــازم همــــونــــه




ادامه مطلب
تاريخ : 6 / 8 / 1392 | 22:40 | نویسنده : مامانی *نی نی *

سلام گلکم

جیگر مامان الان لالا کردی و دارم یه دستی تایپ میکنم چون دارم گهواره ات رو تکون میدم ....

کوچولوی مامان امروز داشتم فکر میکردم به اینکه چقدر زود 4 ماه گذشت...5 روزه دیگه 4 ماهت تموم میشه عسلم...اصلا باورم نمیشه ...انگار دیروز بود به دنیا اومدی ...چه لحظه های شیرینی رو با هم پشت سر گذاشتیم چه روز های بارداری من که همیشه و همه جا با  هم بودیم با هم میخوردیم با هم لالا میکردیم با نفس کشیدن من تو هم نفس میکشیدی ولی الان دیگه اقا شدی دیگه واسه خودت مستقل شدی هر موقع گشنه ات بشه یه طوری میفهمونی بهم ...هر موقع خوابت بیاد میخوابی ....هر وقت بخوای بیدار میشی ...خلاصه دلبندم احساس میکنم خیلی خیلی زود گذشت وقتی عکسات رو نگاه میکنم گذر زمان رو بیشتر متوجه میشم که پسر کوچولوی من که وقتی به دنیا اومد انقدر کوشولو بود که میترسیدم بغلش کنم حالا دیگه اقا شده برای خودش وقتی بزرگ شدنت رو میبینم میفهمم که عمر ما هم به چه سریعی داره میگذره داریم روز به روز پیر میشیم ..و ثانیه به ثانیه از عمرمون کم میشه ...

زمانی که میبینم داری بزرگ میشی حسابی خوشحال میشم و وقتی کار جدیدی میکنی انگار دنیا رو بهم میدن.ولی از طرفی هم دلم یه جوری میشه حس میکنم چند وقته دیگه دلم حساااااااابی برای این روز ها تنگ میشه برای وقتی که حسابی باها حرف میزنم و تو دست و پا میزنی و میخندی برای روزی که چقدر منتظر کار جدیدی ازت بودم برای وقتی که لحظه شماری میکردم تا اولین لبخندت رو ببینم ...برای همه و همه این روز  ها دلم تنگ میشه...

 

ادامــــــه مطلـــــــب یادتــــــون نــــــــره

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : 26 / 7 / 1392 | 22:44 | نویسنده : مامانی *نی نی *


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمــــــــز مــث قبـــلنااااااا




ادامه مطلب
تاريخ : 25 / 6 / 1392 | 16:06 | نویسنده : مامانی *نی نی *

سلام گلم

الان که دارم برات مینویسم تو دو ماه و12 روزته ببخشید که دیر شد آخه زیاد وقت نوشتن رو ندارم خیلی دلم میخواد تند تند بیام و برات بنویسم ولی نمیشه .امروزبعد از یک هفته با لب تاب اومدم آخه بیشتر با گوشی میام نت و به وبت سر میزنم گلم چون وقتی بیداری نمیتونم با لب تاب بیام ...

راستــــــــــی ابوالفضل نازم 2 ماهگیت با تاخیر 12 روزه مبارک باشـــــــــــــــه ....

❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤

 

کوچولوی نازنینم خواب بودی ولی الان بیدار شدی فدای اون خوابت که وقتی بیدار میشی ساکتی ولی الان بعد از چند دقیقه داری نق میزنی اگه خوابیدی میام و این پست رو تکمیل میکنم

فعلا بای

*************************************

 

دوباره نوشتم .....برات

 

ادامه مطلب یادتون نررررررررررره لفطا

 

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : 4 / 6 / 1392 | 12:35 | نویسنده : مامانی *نی نی *

سلام فسقلی مامانی

اومدم دوباره عسلم بار آخری که اومدم برات نوشتم حدودا 10 روز پیش بود فندوقم ...

حالا اومدم تا برات دوباره حرف بزنم ...از وقتی که تو اومدی کلا زندگی برامون رنگه دیگه ایی گرفته با ورود تو

 حسمون به زندگی تغییر کرد چراکه الان دیگه ما پدر و مادر شدیم و مسئولیت بزرگی به گردنمونه ...نمیدونم

 چرا ولی حس میکنم از وقتی که تو به دنیا اومدی خودم کلی عوض شدم حالا دیگه میفهمم مادر بودن یعنی

 چی البته هنوز خیلی مونده ولی خب کم کم دارم متوجه میشم... گذشت ادم ...صبر آدم.... رفتار و سکنات

 آدم به کلی تغییر میکنه چون دیگه اسم مادر روش اومده

 

ادامــــــه مــــــطلب فرامـــــــوش نشـــــــه

 



ادامه مطلب
تاريخ : 23 / 5 / 1392 | 12:05 | نویسنده : مامانی *نی نی *


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شرمنده عزیزان بنا به دلایلی فعلا رمز داره دوستا گلم همون قبلیه رمـــــــــــز




ادامه مطلب
تاريخ : 11 / 5 / 1392 | 0:07 | نویسنده : مامانی *نی نی *


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمــــــــز همـــون قبـــلیه دوستان




تاريخ : 4 / 5 / 1392 | 0:41 | نویسنده : مامانی *نی نی *

سلام کوچولوی قشنگم بازم مامانی اومد

(الان که دارم برات مینویسم تو خیلی نااااااااااااااااااااااااز خوابیدی و ساعت ١٢ شب روز ٥ شنبه ٣ مرداده...).

همیشه تو نوشته ای قبلیم برات مینوشتم اون تو تو شکمم جات خوبه /؟ خوش میگذره ؟ یادش بخیررررررر هر کدوم واسه خودش دورانیه ...الان دیگه من با دیدن تو متوجه میشم که در چه حالی گل پسرم ...

اومدم تا دوباره برات از خودت بگم ...

فردای زایمان با هم اومدیم خونه یه کم درد داشتم ولی خب برا خاطر تو جیگرم تحمل میکردم اومدیم خونه و مستقر شدیم و من کم کم دلم میخواست حسابی وارد بشم البته نه به اون زودی چون هنوز کار زیادی از دستم بر نمیومد

 

دوســـــتای گـــــــلمممممم ادامــــه مطــــلب یادتـــــون نرررررره



ادامه مطلب
تاريخ : 2 / 5 / 1392 | 10:59 | نویسنده : مامانی *نی نی *


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

با عرض شرمندگی فقط دوستان ....× دوســـتای گـــلم رمـــز همـــــون قبلیه




ادامه مطلب
تاريخ : 24 / 4 / 1392 | 11:34 | نویسنده : مامانی *نی نی *

سلام سلاممممممممممم صدتا سلام ما اومدیمممممممممممم

الان که دارم مینویسم گل پسرم .عشــــــــــــــــقم لالا کرده و منم برای اینکه بتونم تمام حرفامو بگم دارم تند تند تایپ میکنم .

Colored Circles Divider

میخوام ازیه روز قبل از تولد ابولفضل نازم بگم . روز شنبه بود و من ازشب قبلش حس کرده بودم که حرکتای گل پسری کم شده یعنی ازجمعه شب برای همین یه کم نگران شدم .روز شنبه رفتم پیش خانم دکترم و صدای ضربان قلب جیگرم رو شنیدم و خیالم راحت شد . بعد گفت اگر میخوای خیالت بیشتر راحت بشه برو بیمارستان و یه نوار تست حرکت جنین بگیر منم رفتم و خدارو شکر  تایید کردن که حرکتش خوبه و مشکلی نیست ولی تو نوار حرکت جنین انقباض دیده شد .از همونجا زنگ شدن به خانم دکترم و گفت حالا که انقباض داره اگه آمادگیشو داره فردا یعنی همون تاریخ ٩/٤/٩٢ بره بیمارستان ...خلاصه منم ازخــــــــــــــــدا خواســـــتــه گفتم باااااااااااااااااااااااشه .از بیمارستان اومدیم بیرون و زنگ زدم به جناب آقای همسر و بهش گفتم و اونم کلی خوشحال شدددددددددددد.اومدیم خونه و منم یه کم به کارای خونه رسیدم و ساک هامون که اماده کرده بودم چک کردم که چیزیکم نباشه و مدارک رو برداشتم گذاشتم تو کیف و مه چی رو آماده کردم . شبش مگه خوابم میبرد کلی فکر کردم به همه چی به این ٩ ماه که چقدر زود گذشت به این که چه روزایی رو گذروندیم با هم ...به اینکه فردا صبحش دیگه جیگرم تو شکمم نبود و بغلم بود .....به معده درد های شدیدی که میگرفتم ولی همه رو به ذوق و عشق پسر نازم تحمل میکردم و حاضر نبودم دارو بخورم .به تکون خوردنای جیگرم به سکسکه هاش .........به ....به اینکه دیگه از فردا تو دلم نبد که تکوناش رو حس کنم . به اینکه این ٩ ماه چطوری گذشت. و بعد از این روزام چطوری میشه ...و کلی چیزای دیگه .

اون شب از ساعت ٤ به بعد دیگه خوابم نبرد و بلند شدم و دفتری که گرفته بودم تا تمام خاطرات ابولفضل جونم رو ثبت کنم رو اوردم و از حس و حالم نوشتم براش که چه حسی دارم کمتر از ٣-٤ ساعت مونده بود به اینکه من برم بیمارستان ...بعد از خوندن نماز صبح به اتفاق همسر جان دو رکعت نماز هم خوندیم برای سلامتی پسر نازمون..از چند روز قبلشم یه متن پیامک نوشته بودم و آماده کرده بودم که بعد از به دنیا اومدن نی نی به دوستای گلم پیامک کنم ...این بود خاطره یه روز قبل از زایمان و به دنیا اومدن فسقلی ما...

 

خاطره زایمان انشاالله به زودی و تو پست بعدی

 

 Colored Circles Divider

 

متحرک - جدید - تصاویر زیبا ساز - وبلاگ


تاريخ : 24 / 4 / 1392 | 11:04 | نویسنده : مامانی *نی نی *

گروه گل یاسسلاممممممممممممممممممممممم به همه دوستای گلمممممممممم اومدم بلاخره

هووووووووووووورررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااا

ابولفضل نازم بعد از 9 ماه انتظار در تاریخ 92/4/9 ساعت 9و نیم صبح اومد بغلم

خدایاااااااااااااااااااا شکرت

گروه گل یاس

گروه گل یاسدلم برای همتون حساااااااااااااابی تنگیده بود  حرف زیاده کلی حرف دارم براتون ولی وقتم کمه

فقط میخواستم بیام خبر بدم و بگم که جیگرممممممممم به دنیا اومد شکر خدا صحیح و سالم .

خدایا بی نهایت شکرت .

از همتون ممنونم که بهم سر زدید و نظر گذاشتید حتما حتما در اولین فرصت میام پیشتون .

کوچولوی قشنگمون الان دو هفته اس که به دنیا اومده چشم رو هم گذاشتیم دو هفته شد چقدر زود خدای من اصل متوجه گذر زمان نشدم انگار همین دیروز بود که جواب آزمایش رو گرفتم و فهمیدم یه فرشته ناز تو دلم دارم .9 ماه گذشت . بیشتر وقتم پر شده الانم که تونستم بیام پسرم خوشگلم خوابه و من دارم تند تند تایپ میکنم .انشالله در اولین فرصت میام و ماجرای اومدن نی نی رو اتفاقات اون روز و بعد از اون رو مینویسم .الان زیاد وقت ندارم.

گروه گل یاسبه زودی و به محض اینکه وقت کنم با یه پست جدید میامممم انشااللهگروه گل یاس

 

 



تاريخ : 6 / 4 / 1392 | 15:15 | نویسنده : مامانی *نی نی *

سلام سلاممممم

بعد از سلام یه عذر خواهی به همه دوستای گلم و یه عذخواهی ویژه مخصوص گـــــــــل پســـــرم شرمنده گل من ...لب تاب خراب بود و وارد نت نمیشد و من فقط با گوشی میتونستم بیام سر بزنم ..ولی خدارو شکر درست شد و الان تونستم بیام و برات بنویسم ...

 

عشق مـــــــــــن و بـــــابــــایـــی

ابولفضل نــــــــــــازم

فقط    رووووز

دیگه مونده تا تو بیایی بغلمووووووووون

هووووووووووووووووووووررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ..دیگه چیزی نمونده

وااااااااییی خدای من اصلا باورم نمیشه .٩ ماه گذشت و یه فرشته ناز تو دلم رشد کرد و بزرگ شد . خدایااااا ممنووووووووووووووووونم امیدوارم که بتونیم پدر و مادر خوبی باشیم و فرزندمون رو به بهترین شکل و اونطور که دوست داری تربیت کنیم .

 

 

 پریسا دنیای شکلک ها   www.sheklakveblag.blogfa.com/

 

یکشنبه رفته بودم پیش خانم دکتر و تقویم رو نگاه کرد و گفت دوشنبه صبح ساعت ٧ برو بیمارستان ...واااییی اون لحظه ته دلم یه جوووووری شد و ذوق خاصی داشتم  گفت شب قبلش از ١٠ شب ناشتا باشم و فقط میتونم تا ٥ صبح آب بخورم و از ٥ به بعد اب هم نباید بخورم ...و انشاالله دوشنبه تا ظهر تو بغلمی عسلممممم .

دوست داریم بی نهایت . هر روز که میگذره بابایی میگه یه روز کم شد انقدر خوشحالیم که نگو

هم ساک خودم هم ساک تو دردونمون آماده اس .

انشاالله که صحیح و سالم و صالح باشی قشنگم

 

 



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
  • قالب پرشین بلاگ
  • بن تن