** کودک من **

* به امید مادر شدن و روزی که تو را در آغوش بکشم......... و تو آمدی فرزندم و من طعم به آغوش کشیدنت رو چشیدم .*

به نام او

مختـــــــــصری از احــــــــوالات گذشــــــــته تا حـــــــــال

پسر خوشگلم سلام  واقعا نمیشه  و نمیتونم اتفاقات یک سال و نیم و برات بنویسم ولی سعی میکنم که مختصری برات بگم الانم دارم با گوشی برات مینویسم پست قبل و امتحان کردم دیدم میشه با گوشی هم پست گذاشت برای همین خیلی خـــــــــــیـــــــلی خوشحال شدم چون مینونم زود به زود برات بنویسم    تو الان نزدیک دو سالته یعنی حدودا یک ماه دیگه دوسالت تموم میشه ؤ ما خونمون وعوض کردیم اخه قراره اون خونه قبلی رو بکوبن الان نزدیک یک ساله که اومدیم اینجا تو این خونه بعد  وقتی اومدیم اینجا تو جیگر من هنوز راه نمیرفتی و ۴ دست و پا راه میرفتی یادمه ۱۰ مهر بود که رفته بودیم قم خونه مامان جون اینا چند روزی مونده بودیم که تووووو عشـــــــــ...
17 خرداد 1394

آمـــــــدنم بعــــــد از حـــــــدودا یک ســـــــال و نـــــیم (واقعا شرمنده پسرم)

سلاممممم ما اومدیممممم البته بعد از حدودا یک سال و نیم وایییییی چقد.دلم تنگ شده بود واسه اینجا دوستای گلم.دلم برای تک تکتون تنگ شده بود  فک نکنم حالا حالا ها بتونم تلافی یک سال و نیم و دربیارم فکوکنم بخوام بنویسم دو سه تا دفتری میشه ههههههه پس فعلا این پست و داشته باشین تا اگر انشاالله فرصت شد بیام الان با گوشی هستم و این پست رو گذاشتم بوووووووس به همه نی نی وبلاگی ها دوستای گلممم
17 خرداد 1394

عشق مامانی ...

سلام ابوالفضل عشق مامان خوبی کوچولوی من .... تو این چند وقته ننوشتم شاهد تغییراتی از تو عزیز دلمون بودم یکی اینکه توی ٢٧ آذر ماه فهمیدیم پسر کوچولومون بدون کمک یه کم میشینه ولی اگه حواسش باشه ولش کردیم یهو کج میشه قربونت برم .... بعدش اینکه پسر خوشگلم که شما باشی دیگه کاملا با روروک راه میری و همه جا میری ... همه چی رو دستت میگیری و باهاشون بازی میکنی و هی تکونشون میدی .... ٥ دی ماه بود که فهمیدم جیگرم بلده سر سرسری کنه واااااااااااااااای اگه بدونی چه حالی داشتم پسرم وقتی سرمو تکون دادم و گفتم سر سری تو هم سرت رو مث من تکون دادی و سر سری کردی از خوشحالی سریع به بابیی گفتم کلی ذوق کردم و قربون صدقه ات رفتم عزیز دلم ...
28 دی 1392

پایان 6 ماهگی و عکس های عشقم

سلام ابوالفضل نازنینم ...بازم اومدم میخوام بدون مقدمه برم اصل اصل مطلب چون زیاد وقت مقدمه و اینا ندارم .... اول از اینکه تو جیگر من فردا 6 ماهت تموم میشه و وارد ماه هفتم میشه عزیزمممممممم ورودت رو به 7 مباررررررررررررررررررک باشه ...   بقیه تو ادامه مطلبه هـــــــــــا دوم اینکه پس فردا واکسن داری عزیزم الهی من فدات بشــــــــــــم عزیزم بازم باید گریه کنی عوضش این واکسن رو بزنی دیگه واکسن نداری تا یک سالگی آخیـــــــــش خیال من راحت میشه ...خدا کنه تب نکنی خبر بعد اینکه مامان جون اینا که اومده بودن اینجا 27 آذر ماه مامان جون امتحان کرد بینی میشین یا نه یه آن ولت کرد دیدیم بعـــــــــــــله ابوالفضل پسر کوچولوی من چند ث...
8 دی 1392

اومدیم با عکس ها ....

سلام عزیز مامان قربونت برم امروز ٢٥ آذر ماه ٩٢ ...الان خوابی ...فرصت رو مناسب دیدم که بیام پست بزارم ... میخوام از شیرین کاریات و کار هات بگم برات ..دفعه قبل فرصت نبود تا بنویسم ... ابوالفضل نازم از وقتی که یاد گرفتی غلت بزنی شبا تو خواب هم گاهی برمیگردی و رو شکم میشی دست زیر بدنت گیر میکنه و تو عشق مامان هم تو اوج خواب میزنی زیر گریه منم بیدار میشم و درست میکنم و دوباره میخوابونمت عزیزم آخه مگه مجبوری گلم صحنه خیلی جالبیه هههههه..... هر چی میبینی و میدیم دستت سریع میکنی تو دهنت دست عروسکت رو میکنی تو دهنت و میخوریش ...و کلی هم کیف میکنی منم چون میدونم هر چی از دهنت دربیارم فایده نداره برای همین میزارم به کارت ادامه بدی تا خ...
25 آذر 1392

ما و تو و روروک....

سلام فنقول بادمم الان دارم با گوشی پست میزارم از خوشحالی آخه امروز صبح من و بابایی داشتیم صبحانه می‌خوردیم تو رو گذاشتیم تو روروک کنار من بودی و وقتی برگشتم دیدم یکی دو قدم برداشتی و خودت و هل دادی جلویی رفتی اونور آخخخخخ که اگه بدونی من و بابا چه ذوقی کردیم خیلی خوشحال شدمممم و خدارو شکر کردم خدایااااا ازت ممنونم که شاهد این لحظات شیرین و به یاد ماندنی فرزندم هستم   پس اولین قدم برداشتنت با روروک در روز بیست و دوم آذر ماه سال نود و دو در پنج  ماه و سیزده روزگی   خیلی دوست داریم عشق مامان و بابایی پسر نازم    بوووووس برای ابوالفضل نازنینم         ...
22 آذر 1392

1/9/92 ...وقتی مادر هستی ...!!!

سلام جیگر مامان    ابوالفضل ناز مامان یکی دو روز پیش از تو یه وبلاگی متنی خوندم که خودش هم این مطلبرو از سایت مادر بانو برداشته وقتی خوندم جالب بود و دوست داشتم بزارم تو وبلاگت چون خیلی زیباس .... وقتی “مادر” هستی؛ دیگر همه چیزت با بقیه ی خانم های همسن و سال دور و برت که بچه ندارند فرق می کند، از تناسب اندام که کم ارزش ترین چیز می تواند باشد بگیر تااااا طرز فکر و نوع نگاهت به زندگی و عقایدت! وقتی “مادر” هستی؛ دیگر خیلی از رفتارها را نباید انجام دهی، چون بچه ات یاد می گیرد. خیلی حرف ها را نباید بزنی چون بچه ات می شنود. خیلی اعمال را باید مراقبت کنی و مداومت، چون بچه خردسالت مثل یک ...
1 آذر 1392

حرف دل....

سلام گلکم جیگر مامان الان لالا کردی و دارم یه دستی تایپ میکنم چون دارم گهواره ات رو تکون میدم .... کوچولوی مامان امروز داشتم فکر میکردم به اینکه چقدر زود 4 ماه گذشت...5 روزه دیگه 4 ماهت تموم میشه عسلم...اصلا باورم نمیشه ...انگار دیروز بود به دنیا اومدی ...چه لحظه های شیرینی رو با هم پشت سر گذاشتیم چه روز های بارداری من که همیشه و همه جا با  هم بودیم با هم میخوردیم با هم لالا میکردیم با نفس کشیدن من تو هم نفس میکشیدی ولی الان دیگه اقا شدی دیگه واسه خودت مستقل شدی هر موقع گشنه ات بشه یه طوری میفهمونی بهم ...هر موقع خوابت بیاد میخوابی ....هر وقت بخوای بیدار میشی ...خلاصه دلبندم احساس میکنم خیلی خیلی زود گذشت وقتی عکسات رو نگاه میکنم ...
6 آبان 1392